![]() |
![]() |
|
| عشق من جز غم دلواپسی نيست... آخه قلبم مثل قلب کسی نيست |
|
رویا . . . از یک عاشق شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت رم و ژولیت گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
عاشق شدن فرهاد بر شیرین زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است . خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد . اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است . بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده های را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند . همچون فردوسی بزرگ - نظامی گنجوی - وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان . . . نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند . ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است . فردوسی می فرماید خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود . وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت . از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت . به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد . در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر ( به زبان تازی بوذرجمهر) سپرده شد . خسرو شبی در خواب انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است . سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت . فردوسی بزرگ ز پرویز چون داستانی شگفت ز من بشنوی یاد باید گرفت که چونان سزاواری و دستگاه بزرگی و اورنگ و فر و سپاه کز آن بیشتر نشنوی در جهان اگر چند پرسی ز دانا مهان ز توران و از چین و از هند و روم ز هر کشوری که آن بد آباد بوم همی باژ بردند نزدیک شاه برخشنده روز و شبان سیاه روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود . از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است . شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا . در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران به نام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند . به همین دلیل به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد . فردوسی بزرگ چنان شد که یکروز پرویز شاه همی آرزوی کرد نخچیرگاه بیاراست برسان شاهنشهان که بودند ازو پیشتر در جهان چو بالای سیصد ب زرین ستام ببردند با خسرو نیکنام همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش شاهنشاه با کاویانی درفش چو بشنید شیرین که آمد سپاه بپیش سپاه آن جهاندار شاه یکی زرد پیراهن مشکبوی بپوشید و گلنارگون کرد روی شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود . (ارمنستان زیر نظر ایران بود و شاه آنجا زیر نظر شاهنشاه ایران.) زنان دربار که از زیبایی این شاهزاده ایرانی شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند . شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است . در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود . در همین حال خسرو به ارمنستان رسید و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند . در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاقی آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان میان مادر و دختر آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قستنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد و خسرو پرویز قدرت را در دست میگیرد . پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد نیز ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ایرانی ارمنستان دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . بیستون کوهی مقدس است که کتیبه داریوش بزرگ را در خود جای داده است . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی ازدواج نمایند و شیرین به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر خود را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد . صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی پسر خسروپرویز از شیرین که مادر ناتنی خود بوده است درخواست ازدواج میکند . ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید . فردوسی بزرگ چنین گفت شیرین به آزادگان که بودند در گلشن شادگان که از من چه دیدی شما از بدی ز تازی و کژی و نابخری بسی سال بانوی ایران بودم بهر کار پشت دلیران بودم نجستم همیشه جز از راستی ز من دور بود کژی و کاستی چنین گفت شیرین که ای مهتران جهاندیده و کار کرده سران به سه چیز باشد زنان را بهی که باشد زیبای تخت مهی یکی آنکه شرم و باخواستت که جفتش بدو خانه آراستست دگر آن فرخ پسر زاید اوی زشوی خجسته بیفزاید اوی سوم آنکه بالا و روشن بود بپوشیدگی نیز مویش بود بدانگه که من جفت خسرو شدم بپیوستگی در جهان نو شدم شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد . شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود . سپس خود را بروی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت . خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت . فردوسی بزرگ نگهبان در دخمه را باز کرد زن پارسا مویه آغاز کرد بشد چهره بر چهره خسرو نهاد گذشته سختیها همی کرد یاد همانگاه زهر هلاهل بخورد ز شیرین روانش برآورد گرد نشسته بر شاه پوشیده روی بتن در یک جامه کافور بوی بدیوار پشتش نهاده بمرد بمرد و ز گیتی ستایش ببرد ************************************ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
گفتی میای از آسمون،پنجره ها رو وا کنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فرهاد |
|
|
گل زیبا به پروانه آسمان چنین می گفت :
فرار مکن ، ببین سر نوشت ما با یکدیگر چقدر فرق دارد !
من در جای خود می مانم و تو میروی .
نگاه کن ما چقدر به یکدیگر علاقه داریم .
ما دور از آدمها زندگی می کنیم .
آنقدر به هم شباهت داریم که مردم می گویند هر دوی ما گل هستیم .
ولی افسوس . . .
تو آزادی و من اسیر زمین هستم ، چه سرنوشت وحشتناکی !
چقدر دوست داشتم ، می توانستم پرواز تو را در آسمانها با نفس خود عطرآگین کنم .
ولی تو دور از من از میان گل های دیگر فرار می کنی و من باید در جای خود بایستم
و
چرخیدن سایه ات را زیر پاهایم تماشا کنم .
تو میگریزی و باز میگردی . . .
و عاقبت به جای دیگر می روی تا بهتر بدرخشی و برای همین است که
هر روز صبح تو مرا گریان می بینی !
آه . . . . .
برای اینکه عشق ما پایدار بماند ، ای پادشاه من ، یا تو هم مثل من ریشه بگیر ، یا مرا
هم مثل خودت بال بده !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
هنوز عاشقم با اينکه عشق برام يه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اينکه عشق برام يه شکنجه است . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اينکه عشق يه بازيه من اين بازي رو دوست دارم . . . چون هم بازيه من تا اخرش مي مونه و منو دوست داره . . . با اينکه عشق زود گذره ولي من گذر اين لحظه ها رو دوست دارم چون مي دونم زندگي و عمر زود تر از عشق به پايان مي رسه. . . صادق باش اي عشق جاودان . . . لايق باش . . . لايق اين دل پر از درد من باش مي دونم که تو لايقي . . . مي دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکي کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بيشتر از اوني که فکر کني . . . يا تو قصه ها بخوني . . . بايد به حرف اونايي که مي گن عشق براشون بي معناست بي توجه بود . . . عشق تو اين دور و زمونه نيست ولي من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن ديوونه ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
فرهنگ لغت طنز ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد. ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند. الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را. معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود. هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
گل نيلوفر آبي
پشت پلك من مي خوابي
ميشي خورشيدي خصوصي
واسه خودم بتابي
آروم آروم
بازي بازي
با دل تنگم ميسازي؟؟؟
من هنوز در به در طره اون زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم
ريشه دارم
يكي از پاپتي هاتم
آقاي كوچيك نواز بنده پرور
من هنوزم صله گير چشم باروني اون ابر نگاتم
منوكشتي
كشته باشي...
خوش به حالم
من هنوزم كه هنوزه يكي از اون كشته هاتم
من هنوز دربه در طره زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم
ريشه دارم
يكي از پاپتي هاتم
شما كه سواد داري
ليسانس داري
روزنامه خوني
با بزرگا ميشيني
حرف ميزني
همه چي رو ميدوني
شما كه كلت پره
معلم مردم خوبي
واسه هر چي كه ميگن جواب داري در نمي موني
بگو از چيه كه من دلم گرفته؟؟؟
راه مي رم دلم گرفته
پا مي شم دلم گرفته
گريه مي كنم، ميخندم ،پا مي شم،دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد وهواي منو برد
سوار اسبي بودم كه روز باروني زمين خورد
شما كه سواد داري
ليسانس داري
روزنامه خوني
با بزرگا ميشيني
حرف مي زني
همه چي رو ميدوني
شما كه كلت پره معلم مردم خوبي
واسه هر چي كه مي گن جواب داري در نمي موني
بگو از چيه كه من دلم گرفته؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط فرهاد |
|
|
روی گلبرگ گلی خشکیده عطر دستان تورا می بویم روی دیوار دلم پنهانی عکس لبخند تورا می جویم
من که با نغمه پر سوز تو عادت دارم بازاز چشم تو ای دوست شفاعت دارم گرچه لبخند تو دیریست ز یادم رفته است من به سرفصل نگاه تو ارادت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط فرهاد |
|
|
طـعنه و ناســزا بســه ، اين آخــراي نـفـســه ، عـاشـقــتون دلـواپـســه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن
يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن
شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون
يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن
شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن
زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن
به ديدن مهتاب شب رفتن و براي لحظه اي ستاره شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در اسمان خروشان شدن
همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن
عشق من دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط فرهاد |
|
|
چراغ تنهایی پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
Email : Farhadmajediasl@gmail.com
+++++++++++++++++++ اگه خوندی از نگاهم که دارم بی تو میمیرم اگه لبهام اینو میگفت که تویی عزیزترینم تویی عشق برترینم اگه اون روزا که گرم رفته بود از دل ماها سردی شده بود اونوقت همدم قلبهای ما اگه اون زمان که داشتی از پیشم آروم میرفتی میگفتی که دیگه خستم من دیگه یه دلشکستم برات از دلم میگفتم از اونی که بود تو قلبم هر چی میخواستم میگفتم میگفتم که عاشقم من عشق زیبای تو را هنوز در قلب عاشقم دارم من اگه میگفتم که شعری من برای تو سرودم و در اون لحظه که داشتی سروده محبت قلبم رو میخوندی حرفامو بهت میگفتم میدونستم که حالا تو بودی اینجا در کنارم رها میکردی تو من را از هر چی غصه که دارم ++++++++++++++++ من میگم... تو میگی... من میگم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن من میگم چشات قشنگه تو میگی دنیا دو رنگه من میگم چقدر تو ماهی تو میگی اول راهی من میگم بمون همیشه تو میگی ببین نمیشه من میگم خیلی غریبم تو میگی نده فریبم من میگم خواب تو دیدم تو میگی دیگه بریدم من میگم هدف وصاله تو ولی میگی محاله من میگم یه عمره سوختم تو میگی قلبم و دوختم من میگم چشمات و وا کن تو میگی من و رها کن من میگم خیلی دیوونه ام تو میگی اره میدونم من میگم دلم شکسته است تو میگی خوب میشه خسته است من میگم بشین کنارم تو میگی دوست ندارم من میگم بهم نظر کن تو ولی میگی سفر کن من میگم واسم دعا کن تو میگی نظر رضا کن من میگم قلبم و نشکن تو میگی من میشکنم من؟ من میگم واست میمیرم تو میگی نمیپذیرم من میگم شدم فراموش؟ تو میگی نه رفتم از هوش |
|
RSS
|